محمد خزائلى
368
شرح بوستان ( فارسى )
در آن روز كز فعل پرسند و قول ، * الو العزم ( 1 ) را تن بلرزد ز هول به جايى كه دهشت خورند انبيا ، * تو عذر گناهان چه دارى ؟ بيا ، زنانى كه طاعت برغبت برند ، * ز مردان ناپارسا بگذرند ترا شرم نايد ز مردى خويش ، * كه باشد زنان را قبول از تو بيش ؟ زنان را ( 2 ) به عذرى معين كه هست ، * ز طاعت بدارند گهگاه دست تو بىعذر يكسو نشينى چو زن ، * رو ، اى كم ز زن ، لاف مردى مزن مرا خود چه باشد زبان آورى ! * چنين گفت شاه سخن عنصرى ( 3 ) مرا خود مبين اى عجب در ميان ، * ببين تا چه گفتند پيشينيان : « چو از راستى بگذرى خم بود * چه مردى بود كز زنى كم بود » ! به ناز و طرب نفس پرورده گير ، * به ايام ، دشمن قوى كرده گير ( 4 ) يكى بچهء گرگ ( 5 ) مىپروريد * چو پرورده شد ، خواجه بر هم دريد چو بر پهلوى جان سپردن بخفت ، * زبانآورى در سرش رفت و گفت : تو دشمن چنين نازنين پرورى * ندانى كه ناچار زخمش خورى نه ابليس در حق ما طعنه زد ؟ * كز اينان نيايد بجز كار بد ( 6 ) . . . . . . . . . .